تبليغاتX
جام باده
برپا خیز

از جا کن

بنای کاخ دشمن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:27  توسط داریوش   | 

اینک این منم در سوگ عزیزان رفته ام.

آی دژخیم از هاله و هدی می گویمت

 این سینه ی بگشوده ام به تیرهای سگهای ولگردتان/ آن اوباش قداره بندتان

 آماده ام که اگر سهم چون هدی/ یا هاله پاکتر از بنیادتان/ مرگ هست و نیستی

 در دوران وقاحت/ پاکی جرم است و مردن سزای آن

 ای تیرهای بلا اینک این سینه فراغ من ...

دژخیمان را بگویید : بگیر ببند بکش / خشم و کین توده کن فزون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 19:2  توسط داریوش   | 

دلم گرفته. دلم عجیب گرفته. خبرها همه اندوهناک. دیریست خبرها همه چون دشنامی می آیند و می روند اما خبرهایی نیز چون شهادت هاله و اکنون شهادت هدی هرگز نمی روند.

هدی عمری را در زندانها بسر برد به تنها گناه نکرده اش: با دشمن نساخت ... که آزادی و سعادت مردمش مرامش بود و حنیف معلمش که در پای هر سخنرانی او که بودم کلامی از او نقل قول می کرد ...

مهندس سحابی - هاله سحابی و اکنون هدی صابر ما را تنها گذاشتند. آزادی ابدیشان از زندان استبداد مبارک که ما مانده ایم و راه پرفروغ آنها . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 16:14  توسط داریوش   | 

شهادت دختری به پاکی هاله در تشییع جنازه پدر.

با همه اندوهی که از رفتن این پدر و دختر در دل دارم. میدانم خون هاله ملت ایران هاله های نور بسیاری را که به تقدس دروغین ساخته اند دود خواهد کرد.

با شما پاکتر مردان بدرود... با شما بدرود ... بر شما سوگند ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 10:11  توسط داریوش   | 

من دو بار در مرگ کسی گریسته ام. یک بار مرگ پدرم و بار دیگر امروز برای عزت ملت ایران. سحابی.

همین . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 17:49  توسط داریوش   | 

دیده آیا کسی که چوبه ی دار،
چوبه ی خشک دار گردد سبز؟!
دیده ام من قسم بر آن سر سبز
چوبه ها چون چنار گردد سبز
*
دیده آیا کسی که در شب تار
سبز گردد ز چوبه ی داری،
آفتابی، ستاره ای، ماهی؟
دیده ام من قسم به او، آری!
*
دیده ام من که ماه می روید
آفتاب و ستاره می روید
هر کجا ریخت خون پاک شهید،
لاله از سنگ خاره می روید
*
دیده ام من که دیو می شکند
مثل یک شیشه ی ترک خورده
زیر پای سکوت می ریزد
دیو بی رحم، زرد و پژمرده
*
دیده ام من بنفشه می روید
در دل برف، در دل سرما
یعنی ای دوستان سبز اندیش!
شد بهاران ز گرد ره پیدا

صدیقه وسمقی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:49  توسط داریوش   | 

امروز؛ 44 سال است که با یاد و نام مردی از تبار بزرگان استبداد ستیز سرزمینم عجین شده. یگانه مردی که ایران را با مردمش و برای مردمش می خواست. به بهانه استقلال و مبارزه با استعمار (نه فحش و آتش زدن بیرق و خودنمایی و . . . ) و ملی کردن نفت ایران با آزادی ستیزه نکرد که آزادی را ارج نهاد و اولین دستورش به شهربانی وقت این بود که هر کس چیزی علیه من نوشت نباید با او برخورد کنند. و نه به بهای آزادیخواهی سر بر آستان اجنبی سائید.

سالها پیش که برای اولین بار به قلعه احمدآباد رفته بودم چشمم در نگاه پیرمرد افتاد که در آفتاب چمباته زده و سرش را به عصایش تکیه داده بود و گریه ام گرفت. یک بار هم بر سر مزارش زنده یاد فریدون مشیری شعری را که برایش سروده بود خواند. و اشک بی اختیار سرازیر از چشم من و بسیاری که حضور داشتند. برای چه اشک می ریختم نمی دانم. بی شک برای عزایش نبود. شاید برای سرنوشت او بود. سرنوشتی که گریبان او و من و تو را گرفته و ول نمی کند. سرنوشتی که می توان در نگاه پیرمرد نگران ملتش خواند.

در 14 اسفندی دیگر بار دیگر با آرمانهای این مرد ایرانی، مسلمان، آزاده، وطن دوست، نگران سرنوشت مردمش تجدید عهد و پیمان می کنم. ایرانی وطن پرستی که هنر را نزد ایرانیان نمی دانست و بس. مسلمان نمازخوان و مؤمن و مقید به احکام و فرایض دینی که دیگران را نجس و کافر و مستوجب مرگ و آتش جهنم نمی دانست. و عاشق ملتی که از عشق چماقی برای شکستن سر رقبا درست نکرده بود.

و همیشه ملت ایران خطاب می کرد نه زحمتکشان، نه مسلمانان جهان، نه مومنان، نه فارس، و نه پارسی. . .

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 10:19  توسط داریوش   | 

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید

ای عشق بزی در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارم

تا خود به کجا آخر با خاک درآمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش

وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

                                             ه.ا.سایه

چ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:24  توسط داریوش   | 

امروز متوجه شدم که در تعداد زیادی از پستهای قبلی بدون آنکه متوجه شوم گزینه "نظر بعد از تایید"  انتخاب شده. از همه دوستان عذرخواهی می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:31  توسط داریوش   | 

امسال هرچند کمی دیرهنگام و چند روزی از سالگرد صمد گذشته اما از یادآوری نام و دغدغه اش نتواستم بگذرم. او  هرچه بود و نبود یک معلم اندیشیدن بود. منظورم این است که معلمی بود که به شاگردانش اندیشیدن را می آموخت و بایدش را.

هنوز هم دوست دارم بگویم : صمد معلم ماست - راه صمد راه ماست.

یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:11  توسط داریوش   |